![]() |
![]() |
|
|
پاره های بدن بودا دونیم روز پیش از آن، طالبان به بدن بودای من باروت بستند و از روی تپه ای کوچک که کمی آنسوتر، روبروی بودا قرار داشت، راکتها را بطرف او شلیک کردند. بودای من زره زره و پارچه پارچه شد و به زمین ریخت. اینک من میان پارچه های بدن بودا به زمین نشسته بودم و هر لحظه به قطعات بدن او که در اطرافم پراکنده شده بودند، خیره میشدم. صادق که دوازده سالش بود و یک سال کوچکتراز من، از نزدیکترین همبازیهای دورهی کودکی ام بود. او کمی دورتر از من روی خاکهایِ که از بدن بودا ریخته بودند نشسته بود و با کلوخهای کوچک که در اطرافش پراکنده بود نقاط نامعلومی را در اطرافش هدف میگرفت و به آنسو کلوخ پرتاپ میکرد و گاهی هم آرام و بی حرکت میشد و به نقطهی نامعلوم در دور دستها به طرف مزارع کچالو خیره میشد. از جایم بلند شدم و کمی آنسوتر پارچه کلوخی را برداشتم.با خودم فکر کردم: این متعلق به کدام قسمت بدنش باشد؟ فکر کردم از قسمتی بازویش باشد. آن را جدا از تکه پارههای دیگر، کمی دورتر به زمین گذاشتم. صادق اینک به تکه ای که فکر میکردم متعلق به قسمت روی سینه اش باشد خیره شده بود. موسی! میفامی این از کجایش افتاده. گفتم آری! فکر میکنم ازقسمت روی سینه اش باشد. چهره اش خندان شد وبا لهن تشویق آمیز گفت: آفرین! من هم همینطور فکر میکردم. میخواست از دستش پائین بیندازد که با عجله گفتم نینداز پایین! از دستش گرفتم و آن را جدا از پارچه های دیگر کنار تکه ی که متعلق به قسمت بازو بود گذاشتم. صادق با تعجب نگاهم کرد و گفت اینها ره چه میکنی، آلی خو شکسته. به آرامی گفتم: میفامی من و تو ازروزهای که نو راه رفتن را یاد گرفته بودیم تا به حال از صبح تا شام کنار بودا میبودیم و همرای او بازی میکردیم. با صدای بلندتر و کمی با تعجب دوباره شروع کردم: صادق! میفامی شبِ همان روز که بودا را انفجار دادند من چه خواب دیدم؟ صادق با بی میلی گفت نه، بگو! - میفامی من خواب دیدم که طالبان مرا در همان خالیگاهی که بودا در آن استاده بود استاد کرده و میخواهند انفجارم بدهند. از بس ترسیده بودم نزدیک بود نفسم بند بیفتد ولی میفامی! یکوقت متوجه شدم که بودا، بودا با همان کلانی حتی کلانتر از آنچه که بود، رو به رویم استاد شده و میخواهد مرا نجات بدهد. صادق با تمسخر لبخندی زد و بعدش به صدای بلندتر هه هه خندید و اضافه کرد: خوب! دیگه چه شد؟ با لحن جدیتر گفتم باورکن راست میگم. بدون اینکه فکر کرده باشم گفتم. بیا این پارچه ها را پیدا کنیم و یکطرفه کنارهم بچینیم. خنده کرد وگفت: دیوانه شدی. این کلوخها دیگه چه به درد میخوره. چه میکنی با اینها؟ گفتم: بیا یکبار این کار را بکنیم بعدش من برایت میگوم که چه میکنم. با تمسخر هه هه خندید و گفت تو میخواهی بودا را دوباره بسازی؟ بخاطریکه بیشتر ریشخندم نکند گفتم نه من کار دیگر دارم، بگو بامن همکاری میکنی یا نه؟ از جایش برخاست ولباسهایش را تکانید، ذرات خاک فضای اطرافش را تاریک کرد، در حالیکه میرفت و لباسهایش رامیتکاند گفت: خداحافظ من رفتم. همانطور که ازم دور میشد دستهایش را به لباسهایش میزد تا خاکهای آنها را بتکاند.کمی دورتر که رسید توقف کرد و رویش را به عقب برگرداند و بلند جیغ زد اگر همرایت کمک کنم تو به من چه کمک میکنی؟ کمی فکر کردم و بعد مثل خودش جیغ زدم: در کندن کچالوها همرایت کمک میکنم. با خوشحالی گفت راست میگی؟ گفتم آری باور کن. با شوق برگشت و آمد. تمام آن روز را کار کردیم پارچه های بزرگتر را تقسیم بندی کردیم. توتههای کوچک را که شناخته نمی شد همانطور در هرجای که بود رها کردیم. تا نزدیک غروب تمام پارچه های را که میتوانستیم بشناسیم به سه قسمت بخش کردیم. قسمت سر و بازو، سینه و پای. قسمت های متعلق به لباس را کنار پارچه های پا گذاشتیم. هردوی ما که از کودکی عادت داشتیم روی خاکها دراز بکشیم، به روی خاکهای مقابل خالیگاهی که قبلاًًًً بودا میان آن بود، دراز کشیدیم. صادق با خستگی گفت: "دیگه پیدا نمیشه، دیگرایش کلش خاک اس و مه دیگه یک کلوخ هم نمیتوانم از زمین بردارم". حرفی نگفتم. از بس گرسنه شده بودم فکر میکردم درمعده ام هیچ چیزی باقی نمانده و معده ام دارد خشک میشود. صادق با ابری از خاک از جایش بلند شد وگفت بیا بریم که من ازگشنگی میمیرم . گفتم کجا؟ انگار نو از خواب راحتی برخواسته باشد، در حالیکه به طرف بایین میدویدگفت بلند شو بیا. کمی دورتر میان جویچه های کچالو نشستیم و صادق در یک لحظه آتش روشن کرد و درکنارش بیخ یکی از بوته های کچالو را کند و سه چهار تا کچالو را که به گفته خودش هرکدامش به اندازه یک چاینک بود از زیرخاکها بیرون آورد. دوتایش را به من داد و دوتایش را خودش به آتش انداخت. همانطوریکه ازخستگی ناله میکرد به یکطرف جویه کچالو لمید و دراز کشید. به صدای که به نظر میرسید خیلی خسته است، گفت: اگر امروز را کچالو میکندم میفامی تا به حال یک پتی* کچالو کنده بودم. من که خسته تر از او بودم کوشش میکردم خسته به نظر نرسم؛ اما خسته تر از او گفتم: خوب کچالوها را یکجا میکَنیم، مه هم همرایت کمک میکنم، ده یک روز دو پتی کچالو میکنیم... گپم را قطع کرد و گفت خوب بگو آخر این کلوخ ها را چه میکنی؟ کچالوهای را که درآتش بودند با چوشله**از یکطرف به طرفی پهلو دادم وبا خونسردی گفتم: میخواهم آن تکه پارچه ها را به هم پیوند بزنم، آنها پارچه های بودای من است ومن خوب می فهمم که کدام توته به کدام جای بدن او تعلق دارد. من می توانم کوچترین نشانه های بودا رابیاد بیاورم. آخراو همبازی کودکی من است و من تمام روزهای عمرم را تا به حال با او بودم. بابیصبری گفت، من هم بوده ام ولی او آلی خراب شده جور کردنش امکان نداره و غیر از او، پدرم میگه اگه کمی از کچالوها را بتوانم بفروشم از اینجا کوچ میکنیم و به ایران میرویم. میفامی من هم بودا را دوست دشتم و او بودای من هم بود، پدرم میگه بودا داروندار منطقه و آغیل ما بود. سه روز بعد از آن روز وقتی داشتم از نزد بودا به خانه برمیگشتم، دیدم که پدرم یک مقدار از وسایل خانه را داخل کماز انداخته بود و در جواب اینکه پرسیدم پدر کجا میخوای بری؟ با ترشرویی، بدون اینکه به طرفم ببیند، گفت: کوچ میکنیم. با عجله و با کنجکاوی سوال کردم: پدر! دیگه کی میره، پدرصادق هم میره؟ بابی تفاوتی همانطور صندوقی را که مادرم لباسهای ما را در آن نگهداری میکرد با سختی به داخل موتر هول میداد، گفت: آری. کمی خوشحال شدم. دقیق یک ساعت بعدش من و صادق کنار هم بالای لحافهای که روی هم انداخته شده بودند، دراز کشیده بودیم. از لای پارگی ترپال که بادی کماز را پوشانده بود، بیرون را نگاه میکردیم. در دو طرف سرک زمینهای نزدیک به موتر به سرعت از نظر میگذشتند و دور میشدند و کمی دورتر درختهای که در بین آغیل قرار داشتند، آهسته آهسته از موتر عقب میماندند و از ما دور میشدند. از میان آغیل که بر آمدیم، موتر داشت به سوی بلندی حرکت میکرد. من و صادق آرام دراز کشیده بودیم. هیچ کدام ما حرفی برای گفتن نداشتیم. همانطور که انگشتهای دستهای مان را زیر سرهای مان قفل کرده و بیرون را تماشا میکردیم. من فقط میدیدم و تماشا میکردم و اینطور از همه جا دور میشدیم، از زمین ها، ازبازارها و از بودا. از همان بودای که من دوازده سال عمرم را با آن زندگی کرده بودم. اینک از قریه و آغیل خیلی دور شده بودیم. تنها چیزی را که میشد از آنجا دید و تشخیص داد، جای خالی بودا بود؛ همان خالیگاهی که بودا درون آن برای صدها سال استاد بود و خانه و زمینهای ما را تماشا میکرد. در طول راه گاهگاهی موتر استاد میشد، پدرم پایین میرفت، و صادق هر بار آهسته تکرار میکرد و میگفت: طالبان است، طالبان راه را گرفته. بعد از چند دقیقه و گاهی بعد از تقریبا نیم ساعت پدرم برمیگشت و موتر به راه میافتاد. این وضع ادامه داشت و ما کوچ میکردیم. نمیفهمم کی بود و کجا بود. من خواب میدیم که روبروی بودا استاد ام، جای بودا خالی است و بودا در آن نیست و هرچه میپالم پارچههای بدن او را که من و صادق جمع آوری کرده بودیم، نمییابم. کمی آنسوتر به طرف زمینهای که کچالوهایش تا هنوز زیر خاک مانده بودند، چند آدم نما ای که چادر های بلند به رنگ سیاه به سر داشتند، استاد بودند. کمی پیشتر میروم، احساس میکنم باد به وزیدن شروع میکند. هر لحظه تندتر و تندتر میوزد. چادرهای سیاه به واسطه تندباد که هر لحظه تندتر میگردد به شدت به اینسو و آنسو حرکت میکنند و صدای قرقر شدید که از آنها میخیزد مرا به شدت میترساند. جرات نمیتوانم جلوتر بروم. ترس تمام وجودم را فرامیگیرد. از شدت ترس نزدیک است به زانو بیفتم. در یک لحظه به شدت دور میخورم و با سرعت که برایم تعجب آور است به عقب برمیگردم. وقتی به حد کافی از آنجا دور میشوم متوجه میشوم که باد دارد مرا میبرد. موفق میشوم از تنه ای درختی محکم بگیرم. باد از بس که تند میوزد همه ای خاک ها را از زمین جاروب کرده و همه جا را تنگ و تاریک ساخته است. از روبرویم باد همراه با سنگ و چوپ به شدت میوزد و به سر و رویم میکوبد. رویم را به پهلو برمیگردانم و به دشواری پلک هایم را کمی از هم دور میکنم، در میان گرد و غبار کورکننده مردی را میبینم که خود را محکم به درختی که ریشه هایش از زیر خاک برآمده، چسپانیده است؛ فکر میکنم زنده است. چشمهایم را میبندم و چیغ میزنم و میپرسم: خبر داری تکه بارههای بودا را که جمع کرده بودند کی برده؟ جواب نمیدهد. توان تکرار سوالم را نداشتم. زمانی که داشتم تمام امیدم را از دست میدادم شنیدم که میگفت: آن پارچه های کلوخ را میپرسی؟ آنها کوچ کردند و رفتند. با خودم فکر میکنم این آدم دیوانه است، کلوخها که حرکت کرده نمیتواند. آنها چگونه میتوانند کوچ کنند. از منفذ میان پلکهایم میبینم که آن مرد و آن درخت دیگر آنجا نیستند. او را با درختش باد برده بود. داشتم به حالت او افسوس میخوردم که متوجه شدم از درخت که خودم از آن محکم گرفته بودم صدای جرق جرق و شکستن پوست درخت به گوش میرسید، در این لحظه از خواب میپرم و متوجه میشوم که دارم از روی لحافها پایین میفتم. از هر گوشه و کنار موتر و از هر توته آهن اش صدای گوشخراش و کر کننده ای اعصابم را آزار میداد و ما داشتیم کوچ میکردیم. پایان حوت- 86 پتی: قطعه زمین که برای زراعت آماده شده است. چوشله: قطعه چوب که با آن مواد سوخت را که در آتش است جا بجا میکنند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط ولی یاوری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
|
|
RSS
|